تبلیغات اینترنتیclose
خسته ام ( اردلان سرفراز )
پیچک ( اردلان سر فراز)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خسته ام

 

 

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
 من همه تن انا اللحقم ، کجاست دار ، خسته ام

 


 در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
 زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام

 


کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

 در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام

 


 به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام

 


دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
 من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام

 همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
 من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

 


قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ، از این قمار خسته ام

 گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ، از انتظار خسته ام


همیشه یاور است یار ، ولی نه آنکه یار ماست
 از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام
 
 

 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 677