تبلیغات اینترنتیclose
حادثه ( اردلان سرفراز )
پیچک ( اردلان سر فراز)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حادثه

 

 

گفتم که چرا دورتر از خواب و سرابی ... خواب و سرابی
گفتی که منم از با تو ولیکن تو نقابی ... اما نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی ، تو کجایی
 گفتی که طلب کن مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش ، مرد سفر باش
 هم منتظر حادثه ، هم فکر خطر باش ، فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است
 هر چشمه سرابی ست که بر سینه ی خاک است
 در سایه ی هر سنگ اگر گل به زمین است
نقش تن ماتری ست که در خواب کمین است
در هر قدمت خار ، هر شاخه سر دار
 در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار
 چون همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش
مرد سفر باش
 هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش ، فکر خطر باش
گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
 گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
 گفتم که نشانم بده گر
چشمه ای آنجاست
 گفتی چو شدی تشنه ترین ، قلب تو دریاست
 گفتم که در این راه ، کو نقطه ی آغاز
 فتی که تویی تو ، خود پاسخ این راز
 
 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 624