پیچک ( اردلان سر فراز)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دلبر

 

 

 تو ای بال و پر من
 رفیق سفر من
 می میرم اگه سایت
 نباشه رو سر من
 تویی خود خود عشق
که بی تو نفسم نیست
 کجا تو خونه   داری
 که هر جا می رسم نیست
اهل کدوم دیاری
 کجا تو خونه داری
 که قبله گاهم اونجاست
 هر جا که پا می ذاری
 اهل کدوم دیاری
 گل کدوم بهاری
 که حتی فصل پاییز
 باغ ترانه داری
 آی دلبرم آی دلبر
 ای از همه عزیز تر
 ای تو  مرا همه کس
 داشتن تو مرا بس
 تو دوره ی شبابم
 تو اومدی به خوابم
گفتی نیاز من باش
 ترانه ساز من باش
یه روزی راستی راستی
 همون شدم که خواستی
 شدی تو سرنوشتم
 برای تو نوشتم
خسته ی دین و دنیا
 ملحد و بت پرستم
 تویی تو  مذهب من
 من تو رو می پرستم
آی دلبرم آی دلبر
 ای از همه عزیز تر
ای تو مرا همه کس
 داشتن تو مرا بس
با همه ی وجودم
 برای تو سرودم
 در طلب تو هستم
در طلب تو بودم
صدامو از تو دارم
 شعرامو از تو دارم
 اما تو رو ندارم
 وای به روزگارم
تو ای بال و پر من
 رفیق سفر من
می میرم اگه سایت
نباشه رو سر من

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 430

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دشمن

 

 

من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر
این منم اینکه گشوده ست به من ، تیغه ی خنجر
 دشمنم نیست منم ، اینکه تبر می زند از خشم
 تا که از ریشه بیفتم ، به یکی ضربه ی دیگر
 این همان لحظه ی تلخ است که به صحرا بزند عقل
 عشق چون جغد کشد پر روی ویرانه ی باور
ناجوانمردترین همسفری ای من عاشق
هیچ راه سفری را نرساندیم به آخر
هر مصیبت که شد آغاز تو مرا بردی از آن راه
 تو به هر در زدی انگشت و گذشتم من از آن در
 آه ای دشمن من ، خسته از این جنگ و گریزم
سوختم ، آب شدم ، از من ویران شده بگذر
 
 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 399

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دستای تو

 

 

 

 بی تو خودمو
 تک و تنها می بینم
هر جا که پا می ذارم
تو رو اونجا می بینم
یادمه چشمای تو
 پر درد و غصه بود
قصه ی غربت تو
قد صد تا قصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
تو برام خورشید بودی
توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو
دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست
اون دو تا دستای خوب
چرا بی صدا شده
لب قصه های خوب
من که یاور ندارم
اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا
پشت یک پنجره مرد
 آسمون سنگی شده
 خدا انگار خوابیده
 انگار از اون بالاها
 گریه ها مو ندیده
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
یاد تو هر
جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
 
 

 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 494

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خواب

 

 

 

من هنوز خواب می بینم
 که دوره دوره ی وفاست
 که اعتبار عشق به جاست
 دنیا به کام آدماست
 من هنوز خواب می بینم
 من هنوزم خواب می بینم
من هنوز خواب می بینم
که این خودش غنیمته
برایدیگرون یه خواب
 برای من حقیقته
 سوته دلام ، یکی یکی تموم شدن
 سوته دلی نمونده غیر از خود من
 کسی که عشق ئ غم و فریاد بزنه
حقیقت آدمو فریاد بزنه
هنوز تو قصه های من
 رنگ و ریا جا نداره
دروغ نمی گن آدما
 دشمنی معنی نداره
هنوز تو قصه های من
 هیچ کسی تنها نمی شه
 کسی به جرم عاشقی
 گریه سراپا نمیشه
 هنوز تو قصه های من
 هیچ کسی اعدام نمی شه
 دستی که دونه می پاشه
 آلوده ی دام نمی شه
 هنوز تو دنیای من
هر آدمی یه عالمه
 گل رو نمی فروشند به هم
 گل مثل قلب آدمه
من هنوزم خواب می بینم
 من هنوزم خواب می بینم
من هنوزم خواب می بینم
اما برای کی بگم ؟
وقتی که باور ندارن
 به این جماعت چی بگم ؟
 
 

 

 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 339

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خسته ام

 

 

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
 من همه تن انا اللحقم ، کجاست دار ، خسته ام

 


 در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
 زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام

 


کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

 در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام

 


 به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام

 


دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
 من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام

 همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
 من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

 


قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ، از این قمار خسته ام

 گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ، از انتظار خسته ام


همیشه یاور است یار ، ولی نه آنکه یار ماست
 از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام
 
 

 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 406

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خبر تازه

 

 

 

وقتی گوشش شنوا نیست
 حرف تازه ای ندارم
سر عاشقی نمونده
 که به صحرا بگذارم
که به صحرابگذارم
 شور شاعرانه ای نیست
غزل و ترانه ای نیست
به لب آینه حتی
 حرف عاشقانه ای نیست
هر کسی می پرسد ازمن
در چه حالی در چه کاری
 تو که اهل روزگاری
خبر تازه چه داری
 می بینن اما می پرسن
چه سوال خنده داری
 وقتی گوش شنوا نیست
حرف تازه ای ندارم
سر عاشقی نمونده
 که به صحرا بگذارم
 که به صحرا بگذارم
 چی بگم وقتی که هیچکس
منو از من نمی فهمه
حرفای نگفتنی رو
جز به گفتن نمی فهمه
غم آدم دیدنی نیست
 قصه ی شنیدنی نیست
بعضی حرفا رو باید دید
 بعضی حرفا گفتنی نیست
وقتی گوش شنوا نیست
شوق گفتن نمی مونه
 وقتی جاده رو به هیچه
پای رفتن نمی مونه
خبر تازه چه دارم
خبر تازه چه داری
تو چرا باید بپرسی
تو که اهل روزگاری
می بینی اما می پرسی
چه سوال خنده داری
وقتی گوش شنوا نیست
 حرف تازه ای ندارم
 سر عاشقی نمونده
که به صحرا بگذرم

 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 391

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خاک خسته

 

 

 

ای زمین خشک و تشنه
ای که در تو ریشه دارم
ای همه دار و ندارم
از غم تو سوگوارم
نخل تنها و صبورم
با تو اما ماندگارم
انتظار و تشنگی را
با نفس هام می شمارم
یه روز اینجا باغی بود
شب اگه بود چراغی بود
 اما همین که شب شکست
جاش یه شب تازه نشست
عطش که بود صبری که بود
هیچ که نبود ، ابری که بود
باد غریبی که وزید
سینه ی ابرا رو درید
باد که اومد بری نموند
یاس که اومد ، صبری
نموند
هر چه درخت بود توی باغ
با دل خون ، لب های داغ
از خونه شون دل بریدن
از آب و از گل بریدن
حالا اینجا منم و من
با تو ای خاک ، خاک خسته
با تو هستم که وجودم
ذره ذره به تو بسته
مثل ماهی که وجودش
بسته به هوای دریا
واسه من دریا تو هستی
خشکیه
تمام دنیا
من با تو هستم تا ابد
سر می کنم با خوب و بد
ثروت من این زمینه
هر چی که دارم همینه
پاییز باغمو دیدم
از غم ، نه سرما تکیدم
 من عاشق این زیمنم
موندم بهار و ببینم
 من زندگی رو اینجا شناختم
هر چی که داشتم همینجا ساختم
 همینجا
باختم
حتی تو این روزای سخت
آغاز باغ یعنی درخت
اگه موندن خیلی سخته
هر چی که باشه یه شروعه
یک قدم رو به شکفتن
 یه پنجره رو به طلوعه
 
 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 391

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

حیرت

 

 

تو حیبرانی در این هنگامه
 من هم از تو حیران تر
تو در آغاز آبادی
 منم هر لحظه ویران تر
 در این بن بست ظلمانی
 رهایی را چه می دانی
 فراز از خود به سوی هم
 و یا از هم گریزان تر
 اگر از راه برگردیم
سراپا حسرت و دردیم
 اگر از راه برگردیم
 سراپا حسرت و دردیم
گذشتن مرگ
 ماندن درد
کدامین است آسان تر
کدامین پیک را گویم
که من هم از تو می جویم
کدامین پیک را گویم
که من هم ازتو می جویم
 نشانت را و ماندم بی خبر
هر آن پریشانتذ
در این تنهایی ممتد
فقط دست تو بر در زد
 ندیدم از تو ای دیر آمده
ناخوانده مهمانتر
 در این تنهایی مطلق
فقط دست تو بر در زد
ندیدم از تو ای دیر آمده
ناخوانده مهمان تر
 
 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 385

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حادثه

 

 

گفتم که چرا دورتر از خواب و سرابی ... خواب و سرابی
گفتی که منم از با تو ولیکن تو نقابی ... اما نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی ، تو کجایی
 گفتی که طلب کن مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش ، مرد سفر باش
 هم منتظر حادثه ، هم فکر خطر باش ، فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است
 هر چشمه سرابی ست که بر سینه ی خاک است
 در سایه ی هر سنگ اگر گل به زمین است
نقش تن ماتری ست که در خواب کمین است
در هر قدمت خار ، هر شاخه سر دار
 در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار
 چون همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش
مرد سفر باش
 هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش ، فکر خطر باش
گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
 گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
 گفتم که نشانم بده گر
چشمه ای آنجاست
 گفتی چو شدی تشنه ترین ، قلب تو دریاست
 گفتم که در این راه ، کو نقطه ی آغاز
 فتی که تویی تو ، خود پاسخ این راز
 
 

 

 

اردلان سرفراز

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 383

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

حادثه

 

 

 

بیا ببین که مرگ هم حریف ما نمی شود
ببین که قامت من از حادثه تا نمی شود
تو نیستی خدای من ، من و تو هر دو بنده ایم
فریب سروری مخور ، بنده ، خدا نمی شود
هزار تیر حادثه کمین گرفته در کمان
ولی اگر نخواهد او یکی رها نمی شود
وعده ی خوشبختی و من ، به خواب مانده تا ابد
گناه زنده بودنم که بی جزا نمی شود
همیشه مرگ قصه ها مرثیه ساز نیست ، نیست
زوال آن همه صدا که بی صدا نمی شود
 
 

 

 

اردلان سرفراز

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : از ریشه تا همیشه 5 , | بازديد : 446

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد